میز گرد پورنگی

جای خالی…!

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۳۹۱

نوشتید : شاید یک روز نیاز ببینیم؛

جای خالی تا ابد همان جای خالی بماند!…خیلی وقته دلم نوشتن میخواد،

اما انگار کلمات تحریمم کردن ؛نوشتن خیلی  سخت شده برام. . .

آقای فرضیایی سلام الان که دارم مینویسم خیلی وقته

نوشته تون فکرمو مشغول کرده !!!

اما جای خالی بعضی چیزا باهیچ چیزی پرنمیشه . . .

خیلی وقتا ما عادت میکنیم به نبودن خیلی چیزا…

اما امان از اون روزی که نبودن یه چیزی رنگ

عادت نگیره برامون…

تو تمام وجودم چیزی بیشتراز یه مشت خاک پیدا

نکردم ، یه مشت خاکی که برای همه یکسان ، یه مشت

خاکی که حق حیات ، هدیه خدا به من بود واونی که باخودم

میبرم هدیه من به خدا….یه مشت خاکی که هرچی در توان دارم به کارمیبندم

تا به بودنم و خوب بودنم، ارزش بودن میده!!!بها میده…

تودنیای ما همه چیز قیمتی داره وارزش اون چیز به قد اون زمانیه

که به پاش صرف میکنیم…بهای بیشتر ، تلاش بیشتر…

اون روزی که بایه درقندون برنامه شروع شد ، قیمتی که

به کودک و کار کودک به اینکه بچه های امروز توحال وهوای بچگی

باشن وبچگی کنن به اینکه شاد باشن صرف نظراز کرد ، لر ، ترک

بودن ، صرف نظراز کجا بودنشون ، واما ایرانی یاغیر

ایرانی بودنشون…به صرف اینکه کودک بودن، براشون

شادی به ارمغان آوردید حتی اگه شده در حد یه لبخند محو

روی لباشون…تودنیایی که اونقد سریع پیش میرفت که همه

یادشون نبود دارن فرصت بچگی وسادگی ازاین آینده سازهاشون میگیرن

تودنیایی که من به شخصه با شخصیت های کارتونی بزرگ شدم

که تو کوچیکی بزرگ بودن تا …باشخصیت های تلویزیونی که  توجستجوی

پدر ومادربودن…حالا اما شرایط زیاد فرق نکرده بچه ها با اسم

پدر، بزرگ میشن!!دنیای ما فرق کرده اما هنوزم جای خالیه خیلی چیزا خودش

به رخ دلتنگی هامون…چرا دنیامون اینقد سرد شده؟چراتو دنیای ما

کارمیکنن که زنده باشن؟؟

بودن شما وسط همه ی این بی رنگی ها وبالا پایین پریدنتون تو دنیای

این فرشته های کوچیک که زندگیشون رنگ بی رنگی به خودش

گرفته بود ، تو دنیایی بود که فرشته های کوچیک سرزمین مون یاد

گرفتن قدردان پدری باشن که شاید فقط روزای جمعه توخواب نازمی دیدنش

!! به دستای زمخت پدری بوسه بزنن که قبل ترها خجالت میکشیدن

بگن بابام نگهبانه پارکه ، بگن …

آقای فرضیایی یه سری از چیزا جزوء محالات که فراموش

بشه!!!شاید جای خالی برنامه هاتون تو دنیای امروز به چشم بیاد

اما همین که دیروز به قد سهم تون ، دنیای فرشته های کوچیک سرزمین

تون قشنگ طرح زدید و بودنتون رنگ زد هرچی بی رنگ بود…یعنی

موفق بودید ، یعنی بهابخشیدید به گوهروجودی تون…

یعنی بودنتون درست معنی کردین ، یعنی وجودتون واما

برنامه هاتون به رغم اینکه هرروز خاله وعموهای بیشتری

به تلویزیون می آیند واما هرروز شاهد این هستیم که

از طرح موفق دیروزتون استفاده میکنن شما برای همیشه جاتون محفوظ…

چه خوبه که یادبگیریم قبل ایراد گرفتن از راه رفتن کسی ، کمی فقط

کمی سعی کنیم باکفش های اون آدم راه بریم!!!

دیروز اگه عمو وخاله ی نبود این آقای فرضیایی بود

که طرح نویی رو اجراکرد علیرغم اینکه شاید اول ها حتی تعداد

مخالفین طرحش بیشتراز موافقین بود!!زحمت کشید برای ماندگاری..

عوض کرد قانون از دل برود هرآن که…

مخالفین امروز نشان از موفق بودنتون…آقای فرضیایی کسی

رغبتی نمیکنه به طرف قطار بی حرکت سنگی بندازه…

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱:۱۱ توسط عارفه |
منبع: قاصدک

یک گام جلوتر

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۰۹ بهمن ۱۳۹۰

به نام خدا
میز گرد پورنگی..یعنی میزی گرد که مطمئنا عمو هم یک سمت اون نشسته…و دور تا دور ما.
همه ساکت و آروم نشستن…جوجه هایی که همیشه فعال و شاد و جیک جیک کنان ان…اینجا آروم نشستن و به صحبت تک تک بچه ها گوش میکنن…
نیلوفر و مهسای بابا عالی صحبت کردن و حالا نوبت منه….میخوام یکی از نوشته هام رو برای عمویی بخونم….و عمو نشسته و به نوشته ی من گوش میکنه.
هر کسی توی زندگیش یک سرمایه داره….سرمایه ای که اگه از بین بره میتونه به نابودی بکشونت…
سرمایه ی یکی پول ِ …یکی فرزند صالح سرمایه اش ِ …و عمویی سرمایه هایی داره که…عمو میگه ما سرمایه اش هستیم!!
آره ما سرمایه ی عموییمونیم…ما باید همه جا مراقب اعمال و رفتارمون باشیم چون همه جا نشون میدیم که عمومون ما رو اینجوری تربیت کرده….
هر کدوممون از یک شهر مختلف , یک طبقه ی اجتماعی متفاوت و دارای طرز فکر متفاوتی هستیم..
اما وقتی برنامه ی عمو شروع میشه تموم این اختلافها کنار میرن و من و تو و ما همه مون فقط به یک چیز فکر میکنیم…به کودکی!!
خیلی هامون کودکیمون رو مدیون عموییم…مثلا خود من که بهترین و قشنگترین دوران کودکی رو داشتم , درسته گاهی بازی کردنهامون رو به برنامه ترجیح میدادم اما اینو میدونم که عمو هم توی کودکیهای من جایی رو به خودش اختصاص داده هر چند خیلی کم.
خودم تعجب میکنم گهگاهی که برمیگردم به اونروزها….من کم و کسری ای نداشتم….اونروزها شانس با من یار بود و خیلی خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر بزرگ و کوچیک فامیل توی شیرینی اون دوران سهیم بودن…
محله ی قدیمی….بچه های محله….خونه گرفتن توی اون محله برای نزدیکی به فامیل و رفتن هر روزه به خونه ی خاله…بازی کردن توی حیاطهای بزرگ اون دوران….کوچه های شلوغ و پر از بچه ی اون زمان….ساک به دست گرفتن و نون خریدن….دور هم جمع شدنها…..نماز خوندن توی مسجد و قربون صدقه ی حاج خانمها نسبت به من…اینا یک هزارم خوشی اونروزهام بود..
اما الان که به اون روزها فکر میکنم میبینم شما هم گوشه ای از ذهنم هستین….خوندن در قندون لب خندون….اردک تک تک و نوشتنشون توی دفتر که مبادا روزی فراموششون کنم…چپ چپ چپ چپ راست راست راست …دویدنم و خداحافظی از بچه ها برای یک ساعت دیدن برنامه تون و دیدن برنامه و همراهش نوشتن تکالیفم جلوی تلویزیون….بماند که وقتی کلاس دوم بودم همون اوایل سال تحصیلی شما هی میخوندین: یک و دو سه/یک و دو سه /هر کی میره به مدرسه /باید سر وقت برسه……و من هیچوقت اون خرگوش رو دوست نداشتم حتی الان که سالها میگذره .
اما وقتی از اون خونه از اون محله دور شدم….شما برام یک دوست خوب شدین…
و حالا من , ما به جبران تموم خوبی های اونروزهای شما براتون مینویسیم , درس میخونیم , سعی میکنیم مهربون باشیم و…. اینا تنها کاریه که از دستمون برمیاد و من تا وقتی بتونم از این کار دریغ نمیکنم…..
الان حدودا یکساله شما رو نمیبینیم…و حالا نوبت ما بچه هاست که مهربونیهاتون رو جبران کنیم….که بدونین ما هم با شما بزرگ شدیم…..که بدونین یک عمر تلاش شما بی نتیجه نبود…..اما حالا که نوبت ماست شما بازم به یادمونین…برامون مینویسین , پیام میذارین,عکس میذارین و شما همیشه صدها قدم از ما جلوترید.
دوست دارم خیلی زیاد از اینجا تا به آسمون….فرشته ی روی زمین همیشه دوست من بمون….دوست همگیمون بمونین…لطفا !
عذر میخوام اما هیچ چیز دیگه ای جز تشکر از عمو نداشتم که بگم….عمو حالا نوبت شماست , میشه برامون صحبت کنین.
**هدی **

وبلاگ هدی: کلیک کنید

چندشنبه هایم با تو ؟؟؟

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۹۰

چندشنبه هایم با تو ؟؟؟

می آیند و میروند … میروند و دگر باز نمی گردند …

شنبه ……… شنبه ها تو قرمز + سبز

یک شنبه … یکشنبه ها توزرد + سبز

دوشنبه … دوشنبه ها تو آبی+ سبز

سه شنبه ..سه شنبه ها تو نیلی+ سبز

چهارشنبه … چهار شنبه ها تو بنفش+ سبز

پنج شنبه … پنج شنبه ها تو نارنجی+ سبز

جمعه …. جمعه ها تو سبز … فقط سبز میپاشی بر روحم …

و باز هم   شنبه ای دیگر …

هر ساعت … هر روز … هر روز … هر روز … هر هفته …

تو بگو … چند  شنبه هایم با توست؟

من چند  شنبه ها با تو کلاس دارم … من کدامین ساعت از کدامین روز هفته را با تومیگذرانم ... تو بگو …

درسهایت … هر دقیقه … هرثانیه  … هرلحظه …نه… هر نفس … هر نفس … هر نفس

نمیگذاری یا نمیگذارم که کلاس و درست به هفته و ساعتی بکشد ….

هر دم و بازدم … هستی … هستند … واژه هایت … درسهایت … مهربانیت … نگاهت عصبانیتت …

دلگیر شدنت …. و باز هم نگاهت … نگاهت … نگاهت ….

نگاهی سبز ... نگاهی همیشه ساکت …. س ک و ت ….

نگاهت همیشه هست …. حتی ساعت ۲ بامداد …. آن لحظه که چشم هایم را بر هم مینهم …. جایی پشت پلک هایم … بر روی چشمهایم …. آنهایی که دوستشان دارم ….

در شیرین ترین و سخت ترین لحظه هایم … همه جا …

همه جا نگاهت هست ….

هر روز هفته یک رنگ به من هدیه میدهی … و همیشه یک رنگ ِ همیشگی …

و آخرین روز … بزرگترین حس ِ زیبایی … سبز را به دستانم میپاشی …

به امید آنکه بفهمم آن یک رنگ را … رنگی را که با آن یک رنگ میشوم … رنگ آدم

نگاهـم میکنی .. با تمام مهربانیت …. و من سبز میشوم …. رنگ کودکی … رنگ صداقت … رنگ پاکی

رنگ جاده ای که به بی انتها میرسد … رنگ خــــــــــــدا

اما نمیدانم هنوز… من لایق این سبز شدن هستم؟حتی برای دمی …

خوش به حال ِ توتویی که لایق این سبز شدن بودی … تویی که تمام لحظه هایت یک رنگ دارند …

نه مثل من هر روزت یک رنـــــــــــــگـــــــــــــ  ...

خسته شدم از این رنگین کمانی بودن … تو خسته نیستی مهربان همیشگی؟

تا کی تو رنگ میپاشی بر روحم و تا کی من پاک میکنم رد پاهای این سبز را از قلبم؟

تو لایقش بودی که خدا سبز پاشید بر تمامی نفس هایت. و تو چه نزدیکی به او …چه نزدیک

اما من چه؟فرسنگ ها دورم … از آن مهربان ابدی …

من حتی یک روز سبز بودن را برنمی تایم … حتی یک روز …

و آن وقت میخواهم که یک رنگ باشم …. تنها  ۱ رنگ

من هر روز تنبل تر میشوم و تو هر ثانیه سخت گیرتر …

من هر ساعت ناامیدتر میشوم و درسهای تو هر نفس جدی تر …

جدی تر از محکم ترین کشیده ای که تا به حال خورده ام ….

محکم ترین سیلی دنیا را با واژه هایت … با نگاهت … یا سکوتت … خوردم.

آنقدر شیرین بود که هنوز هم دوستش دارم …. و هنوز هم شرمنده ی محبتت …

شرمنده ی نگاه مهربانی که هر لحظه احساسش میکنم …

میان همه ی شلوغی ها و در تمام سکوت ها ….

هر لحظه … هر ثانیه … هر ساعت … هر روز … هر هفته ….

و تو آنقدر ایمانت سبز است … و تو آنقدر فرشته ای … و تو آنقدر پای عهدت با معبودت ایستاده ای

که حتی از سبز شدن هفت رنگی چون من نیز ناامید نمی شوی …

و باز هم   شنبه

حالا تو بگو چند شنبه هایم با تو؟

اصلا مگر با تو بودن را میشود با شنبه ها اندازه گرفت ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

وقتی شنبه  ها

زیر یک لحظه تنها یک لحظه نگاهت می شکنند … ذوب میشوندو برای همیشه به نابودی کشیده میشوند

نگاهی سبز … نگاهی همیشه ساکت …. س ک و ت ….

هــــــــیــــــــــســـــــــ … بگذار بشنوم نگاهش را …

www.smilehaa.org

نوشته شده در۱۱ آذر ۱۳۹۰٫ساعت ۱ بامداد.بعد از دیدن این جمله

واژه ها رشته ای را تشکیل میدهند که ما تجارب خود را به آن می آویزیم..

www.smilehaa.org

راه میبینم در ظلمت من پر از فانوسم ۵

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۰

***به نام خدای مهربون ***

انقدر حرکتشو دنبال کردم تا تو جاده محو شد …

به اطرافم نگاه کردم .بازم تاریکی و تنهایی ..که این بار ازش ترسیدم …

روی تخته سنگی کنار جاده نشستم …به گل قرمز رنگ باطراوتی که کنار تخته سنگ روئیده بود نگاه کردم .انگار اونم از تکیه دادن به سنگ خوشحال بود و از همنشینی با من لبخند میزد …

جاده خاکی بود .گوشه ی پیراهن سفیدم رو نگاه کردم که روی خاک بود ..کنج دلم …صدایی ..طنین انداخت :

- خاکی باش قبل اون که خاکت کنن ….. .

به دور دست ها خیره شدم . نور..خدا..زندگیم..عواطفم….  روحیاتم ..    تو ذهنم چرخ میخورد …

باید مواظب خودم میبودم …دوباره به همنشینم فکر کردم ….

- اثر انگشت خدا بر هرچیز ….خاصیت چشمات …

چطور میدیدم …؟

یک باره شکستم ..تمام این مدت خواست به من بفهمونه…خواست که ببینم …فقط نور خدا بود که باعث میشد ببینم …چرا نمیدیدم …؟چرا؟

و توی ذهنم هزاران چرای دیگه ایجاد شد …   گریه کردم ..حالا علت رسیدن به چنین وجودی رو درک میکردم ..

- خدایا .خدای مهربونم تو که نور مطلقی.کاری کن چشمام لایق دیدنت باشه …و هیچ وقت این وجود ارزشمند رو ازم نگیر …

کاش بود تاباهاش حرف میزدم ….کاش بود تا میدید بلاخره درکش کردم ..وقتی برگرده ..دیگه تنهاش نمیزارم …قول میدم قدرشو بدونم .

.

.

حالا با خودم بودم …روی راه افتاده و اشکم زندگیم رو لکه دار کرده بود …پیراهن سفیدم سراسر غبار آلود بود …

- خاکی باش…

احساس کردم مدتهاست که تنهام ..چقدر باید صبر میکردم …دل تنگ بودم ..خیلی دل تنگ ..

گوشه ی ذهنم روشن .شد ….

این بود به حبس کشیدن ثانیه هایی که برای بهانه هاشون راه کاری نداشتم …..

زیر نوشت: عمو این مطلب رو ۹ مهر نوشتم …امروز که دوباره خوندمش …برام خیلی عجیب بود ….

نوشته شـــده در سه شنبه ۱۹ مهر۱۳۹۰ساعــت۱۱:۱۲| نویسـنده : نیلوفر صورتی |

پیام مهربانی

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۹۰

سلام بر دوستان و همراهان همیشگی..
وبلاگ میز گرد پورنگی، از این به بعد هر هفته دوبار توسط جوجه رنگی های عمویی به روز خواهد شد.
علاقه مندان به اپدیت کردن این وب، اسم هاشون را بگویند تا ترتیب به روز شدن این وب توسط انها و تاریخ را برایشان بعد از قرعه کشی بگوییم..

خاطره هایی جالب از برنامه عمو

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۹۰

به نام خدا
سلام.. به اطلاع بچه های عمویی میرسد:
هر خاطره خنده دار و قشنگ و به یاد ماندنی از برنامه عموپورنگ چه از پشت صحنه و چه خود برنامه در این چند سال که عمویی عزیزمون برامون اجرا کردن، دارید بنویسید.. خاطره ها و گفته های شما پست گروهی ما خواهد شد.. :)
متن های خود و اگر عکسی مرتبط با متن خود داشتید، را در این پست جدید «وبلاگ میز گرد پورنگی» بگذارید.
ممنون!
پ.ن: برگه های جدیدی به وب اضافه شد.. بالای وبلاگ را بببینید :)

و این هم خاطراتی از بچه های دیروز :

باران سحر: یک خاطره درد ناک …وقتی عمو رفت زرز درخت صدرآمیز.. ببخشید سحرآمیز بعد پشت صحنه یک لنگ کفش پرت کردن خورد تو سر عمویییییییییییییییییییی.من و مامانم از جامون پریدیم گفتیم آخ! محکم زد… اگر اون که این کار رو کرده ببینمش…. یک خاطره خنده دار: یک بابای مهربونی که توی مسابقه باباها آوردنش اشتباه دخترش رو تشخیص داد و عمو هم دست دختری که اشتباه گرفته شده بود رو گرفت برد پیش اون بابا و گفت اینم دخترت بردارش و ببر.اون دختر اشتباه گرفته شده زد زیر گریه که این بابای من نیست ..بابای من رفته ماموریت و…عمو که دید دختره باور کرده بهش گفت : عموجون این بازی هست ما داریم بازی میکنیم! دختره باور نکرد فکر کرد که دیگه از این به بعد باباش همین آقاهست..در صحنه ی بعد دختر اشتباه گرفته شده سر جاش نبود. یکی دیگه یکی دیگه: عمو با مامانش شوخی کرد گفت: مامانم وقتی قرص خوابش رو نصفه میخوره یک چشمش باز میمونه یکیش بسته ! خود عمو بعد حرفش کلی خجالت کشیییییییییییییید…امیرم رو انتن زنده از مامان فاطمه معذرت خواست

پریسا مسعودی: من یه خاطره قشنگ یادمه البته هم قشنگه وهم…
یه روز توی برنامه عمویی داشت با اش دایی(اقای سعید جهانیان،خدا رحمتشون کنه.)در مورد قرصایی چاق کننده بود حرف میزدن که اش دایی اشتباهی قرصای داداش شو میخوره…. وهمین طور که داشت واسه عمو تعریف میکرد یه دفعه عمو زد زیر خنده بقدری خندید که صورتش قرمز شد همش به همکاراشون اشاره میکرد یه برنامه پخش کنین من اون لحظه خیلی خندیدممممم

شیرین: آقاعمو که دعوت شده بودن ماه عسل..اون تماسی که عزیزجون(مادر عمو) گرفتن رو خیلی دوست داشتم
شنیدن صدای مادر بهترین عموی دنیا برام قشنگ ترین خاطرس*:) آقاعمو با آش دایی(خدایش بیامرزد)داشتن برنامه اجرا میکردن که ییهو عمو حدودا چند ثانیه ای از ته ته ته دلشون خندیدن طوری که برنامه رو قطع کردن و میان برنامه پخش کردن
هی عمو بین خنده هاشون میگفتن تایممون کمه ولی خندشونو نمیتونستن کنترل کنن
خنده بابا قشنگ ترین خندس..
خاطره خنده دار و جیگیلی بود بنظرم*:))

مهدیس: یادمه تو بوستان مسابقه پدرها قرار بود پدری صدای پسرشو بشناسه عمو میره تو جمعیت واز بچه ها می خواد که بگن بابا.وقتی از بین جمعیت یکی می گه بابا پدره می گه همین پسرمه عمو ذوق زده از اینکه پدر اشتباه کرده دست پسرو می ذاره تو دست آقاهه میگه بیا پسرته ببرش خونه وقتی بابا چشاش و وا میکنه می خنده می گه :خوب این پسر کوچیکمه ، چهره عمو رو یادم نمی ره میگه:فقط خواستی منو ضایع کنی دیگه؟

زینب خانوم: بعد از چند بار دیدن امیرمحمد توی لباس کوچولوی پلیس، یه روزی وقتی برنامه شروع شد یه آقایی با لباس پلیس پشت به دوربین وایستاده بود.
یه صدایی گفت:
“این مرد کیست؟ چه میخواهد؟…”
آهنگ “چپ چپ چپ چپ راست راست راست” که شروع شد عمو برگشت رو به دوربین و شروع کرد به خوندن

sh-sh: یادمه یه بار نزدیکای عید حدود ۶-۷سال پیش عمو داشتن در مورد چهرشنبه سوری یه نمایش بازی میکردن.
خودشون هم نقش اون ادمی که بچش سوخته بود رو بازی میکردن هم نقش گزارشگر. خیلی خنده دار بود اخه اینا مثلا بچشون ترکیده بود توی بیمارستان بود اما هم خوده اقاهه هم مامان بچه هم مادربزرگ بچه همه در خونشون نشسته بودن.خیلی خیلی باحال و خنده دار بود مخصوصا قسمتایی که باباهه گریه میکرد.

ژاله: یه سال روز جهانی کودک عمو یک روروئک! آورده بود تو استدیو که امیر توش مینشست…عمو اونروز خیلی شیطون شده بود!رفت توی رورئک نشست و گیر کرد کلی خندید بعد همونجوری ایستاد و به سختی رفت پشت صحنه!

مهسای بابا: یه بار عمویی داشتن شعر پدر رو می خوندن رسیدن به این قسمت …
بذار تا کفش هاتو در آرم از پات …
عمو حین خوندن این قسمت کفش شون رو در آوردن.دوربین هم زوم کرد رو پای عمو و ….
نوک جوراب عمو پاره بود اون روز خیلی خندیدم.

اسما احمدی: اون سالی که برای بچه های جشنه تکلیفی تو میدون آزادی جشن گرفتن وقتی امیرمحمد خواست وارد صحنه بشه توی یه چمدون کوچیک عمویی آوردش رو سن منم رو سن بودمو دیدن این صحنه برام خیلییییییی جالب بود:)

اسما باژگون : یک روز توی بوستان عمو داشت شعر دوقولوها رو میخوند…بعد یک دفعه یه پسر بچه شیطون اومد و میکروفون عمو رو از جا کند!عمو هم خنده اش گرفته بود…هم داشت شعر میخوند و هم سعی میکرد میکروفونش رو درست کنه!وقتی شعر تموم شد..عمو گفت:این بچه میگه این چیه:بعد خشششششششششششششششت!از جا کنده شد!فکر کرده میکروفون چیز اضافیه…وکلی خندید..من هم باخنده عمو خنده ام گرفت…

افتتاحیه وب گروهی عمویی ..

ارسال شده توسط mizegerdepourangi در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۹۰

به نام خدا
سلام..
ما بچه های عمویی هستیم که سر کلاسش درس خوبی یاد گرفتن.. نام خانوادگیمون فرضیایی نیست! اما باور داریم و داره که عموی واقعی ماست.. عمویی که از بچگی باهاش بزرگ شدیم.. و یاد و خاطرات و خودش عضو جدا نشدنی خانواده هامون شده…
و اینجا وب گروهی همه ماست …
اینجا خواهیم نوشت از خوبی.. « دوباره در کنار هم می خندیم و حرفهای خوب می زنیم » به نام خداوند بخشنده و مهربان شروع می کنیم … ” بسم الله الرحمن الرحیم “

دسته‌ها

نمایش ساعت

horoscop 2009 free online movies horoscop 2010 | horoscop saptamanal | horoscop zilic | horoscop |

Get Adobe Flash player